خیلی دلم می خواست شبیه بقیه بودم و این عدم شباهت، دیروز دوباره مثل پتک رو سرم آوار شد. چرا من مثل بقیه نمی تونم از حضور تو جمع های فامیلی لذت ببرم؟ مشکل از منه یا اونا؟ اصلا بهم خوش نمی گذره. حتی بعضی وقتا که به خودم میام می بینم دارم با خشم بهشون نگاه می کنم، یا ازشون بدم میاد! دیروز خیلی احساس تنهایی کردم. حس کردم خدا دستشو از رو شونم برداشته و من و فرستاده جلو. واقعی بودن این حس خیلی قلبمو می شکنه. خدایا قرار نبود هیچوقت پشت من و خالی کنی و بین اینا تنهام بذاری. کجایی الان؟ چرا من حضورتو احساس نمی کنم تو دنیای خودم؟ برچسبها: شب یلدا رو ندوست , فامیلا رو ندوست , آدما رو ندوست
برچسب:
نویسنده: ایلیا مرادی
تاريخ: يکشنبه
3 دی
1402 ساعت: 18:23